تبليغاتX
رفاقت کویر و سراب

خانه دوست همین جاست و رفاقت کویر و سراب بهانه است..بهانه ای برای طلوع رفاقتی بزرگتر

سالها بود که نام "کویر" را به همراه داشت.هیچ شباهت ظاهری به کویر نداشت،لیک جنسش به مانند او بود.به خود می اندیشید.به گذشته و حال و آینده اش.به اینکه چه بود و چه شد.به اینکه روزی درختان جنگلش رخ مینمودند و جریان رودخانه هایش به گوش میرسید و حال، برهوتیست و سرابی.به این می اندیشید که چه کند.خسته بود از شبهایی سرد و روزهایی داغ که هر جنبنده ای را به عدم میبرد و بهمین دلیل،هیچ همراه و روزنه امیدی برایش باقی نمانده بود.خسته بود و گریان.شب های ظلمانی که ماه به پس ابر پناه میبرد،از شدت خفقان دلش،داد میزد تا جیگر سوخته و به خاکستر نشسته ش ناله و فریادش رو بلند و بلند بشنوه.داد میزد که شاید یکی صداش رو بشنوه و بیاد سراغش و مرهمی باشه به دل زار و نحیفش.اشک میریخت تا شاید یکی شرمنده بشه و بیاد سنگ صبور دل زخم خورده ش بشه.

روزها و شبها میگذشت و هیچ اتفاق تازه ای نمی افتاد.یه روز تصمیم گرفت بلند شه و سرنوشتش رو خودش تغییر بده.دید که هیشکی دلش به حالش نمیسوزه.هر کی سرش تو کار و زندگی خودشه.بلند شد و خواست بره.اما کجا؟از کجا بره؟به کجا میخواست برسه؟چطور بره؟اونجا تا چشم کار میکرد نیستی و عدم و پوچی و درد و رنج بود.بالاخره یه مسیری رو انتخاب کرد و راه افتاد.با خودش میگفت،به جهنم!هر جایی برم بهتره اینجاس.همینطور بی هدف میرفت به امید اینکه به دریا و آبادی برسه.به عشق برسه.به جنگل برسه.اما هر چی میگذشت،بیشتر به بیراهه هایی پا میذاشت که هر کدوم کلی فرعی دیگه داشتن و بر سر هر راهی هزار تا خطر دیگه و سختی دیگه.خسته تر و نا امیدتر از قبل سر جاش نشست و نشست.حسابی گم شده بود.حتی یه سراب کوچولو هم سر راش نمیدید که دلشو بهش خوش کنه.نه راه پس داشت نه راه پیش.امیدش به پیدا کردن آبادی،بدجور به ناامیدی تبدیل شد.دیگه از هر چی جنگل و آب و عشق بود،بدش میومد.صبرش داشت لبریز میشد.شروع کرد به ناله و غرولند.گفت:اصلا کی مسئول همه ی اینهاست؟چی باعث میشه نرسم به اونجا؟چرا نباید برسم؟چرا فقط من اینطور؟چرا هیشکی منو نمیفمه؟چرا هرچی بدبختیه مال منه؟اصلا میخوام ببینم صاحب همه ی اینا رو.میخوام رو در رو بشم باهاش.آهای،کجایی؟اصلا تو کی هستی؟چرا اینکارا رو میکنی؟تو همونی که صاحب همه ی ایناس؟همونی که همه میگن اسمت"خدا"ست؟کجایی ها؟چرا جوابمو نمیدی؟میخوام ببینمت.میخوام بجنگم باهات.من این سرنوشتو دوست ندارم.میخوام همه چی رو عوض کنم.

همونطور که نشسته بود به آسمون نگاه میکرد.به ماه و خورشید.حالا دیگه کارش فقط فکر کردن بود.عزمشو جزم کرد که بجنگه.یه روز صبح،از جاش بلند شد و رفت به سمت راهی که سر راه ش چند تا سگ وحشی نشسته بود.شنیده بود نباید به سگا نزدیک بشه.اما با خودش گفت چرا؟بذار برم ببینم چی میشه.سگا اول نگاش میکردن،بعدا یکیشون اومد پیشش و ازش خواست دوستشون بشه.با خودش گفت،پس چرا میگن سگا خوب نیستن.چه با محبتن.با سگای وحشی به راهش ادامه میداد.تا اینکه رسیدن به جایی که سگا ازش خواستن از اونجا رد شه و بعدش به یه باغ گل میرسه.کلی تعریف اونجا رو داده بودن.چند قدمی نرفته بود،که دید زیر پاش داره خالی میشه.یهو ترسید.زیر پاشو نیگا کرد دید داره فرو میره.هرچی داد زد سگا به کمکش نیومدن.بازم موند سرجاش.میدونست هر قدم جلو رفتنش،مساوی با فرو رفتنش میشه.نشست و مدتها سرگرم وقایع باتلاق بود.تا اینکه یه روز وقتی به خودش اومد دید خیلی کثیف شده و اونقد سرگرم بوده که حواسش نبوده تا گردن تو باتلاق فرو رفته.به خودش اومد.به یه نیرویی پناه اورد و ازش کمک خواست.اولش نمیدونست اون نیرو چیه،اما دید داره بهش میگه:خدایا کمکم کن.مگه تو مسئول من نبودی،قسمت میدم درم بیار.کارش گریه و زاری بود به درگاه خداوندش که نا خواسته شده بود همدم روزهای تنهاییش تو باتلاق.روزها و شبها کارش این شده بود که با خداش حرف بزنه و ازش کمک بخواد.و خدا واسش شد یه مونس،یه رفیق راه،یه همسفر.خودش نمیدونست چه اتفاقی افتاد و چی شد که اینطور شد.کم کم دید این رفیق راه رو دوست داره طوری که شب و روز و خواب و بیداریش فقط به یاد اون بود.رفیقش شده بود یه راهنما واسش.هر کار میخواست بکنه،اول ازش اجازه میگرفت ببینه دوستش راضیه یا نه.و اگر میدید راضی نیست انجامش نمیداد،چون میدونست دوستش فقط به صلاحش فکر میکنه و اگه اون کار راهی باشه واسه ضرر دیدنش،دوستش مانعش میشه.حسابی بهش مطمئن شده بود.حسابی بهش اعتماد کرده بود.هر کاری اون میگفت،انجام میداد.دیگه دوست نداشت،رفیقش از دستش ناراحت بشه.دوست نداشت از دستش بده.یه گوهر گران قیمت بدست اورده بود که به هیچی نمیدادش.کم کم متوجه شد،داره به سمت بالای باتلاق هدایت میشه.حالا فقط منتظر یه دست محکم بود که از سرجاش بکشتش بیرون.و از جایی که به رفیق شفیق و مهربونش "مطمئن" بود،با خیال راحت نشست و منتظر اون روز موند.درسته روزای سختی رو پشت سر گذاشت،اما دیگه خیالش راحت راحت بود چون کسی رو داشت که زندگی بدون اون واسش هیچ معنایی نداشت....

و حالا خیلی خوشحاله که به جایی رسید که به سرمنزل مقصود خیلی نزدیکتره،دیگه تا جنگل راه زیادی نمونده البته با رفیق با مرامی که داره و هیچ جای زندگیش تنهاش نذاشت چون خودشم همیشه بیادش بود...ممنونم خدا...ممنون...

+ تاريخ دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 10:46 نويسنده سارا_مژگان |
یادش بخیر ..

زهره شادترین و سرحال ترین آدمی که توی عمرم دیده بودم..همیشه با وجود سختی ها و مشکلات و تازه مصائبی که در خوابگاه داشت اما هیچ چیزی نمیتونست خم به ابروش بیاره.

زهره همیشه به همه یه بغل لبخند هدیه میکرد و وقتی دلت از جایی گرفته بود با نشستن پیش زهره همه چیز رو فراموش میکردی.زهره در حین شاد بودن فوق العاده آدم بی خیالی هم بود یادمه یه بار تعریف کرد که تاریخ یکی از امتحاناشو فراموش کرده بود و صبح که اومد دانشگاه دید بچه ها سر جلسه هستند..گفت ااا مگه امروز امتحانه!!!!

قصه های خنده دار زهره کم نیستن اما امروز میخوام از غصه هاش بگم..زهره ای که هفت ترم تموم ما رو خندوند و شاد کرد اما ترم آخر همه چیز فرق کرد!! نمیدونم و هیچ وقت هم نفهمیدم چه چیزی تونست لبخند رو از روی لبهاش بگیره و اونو به دنیای غصه ها سوق بده! چنان به لبخندهاش شهره بود که خیلی زود غمگین شدنش رو همه حس کردن..دیگه هر کی میدیدش اولین سوالی که ازش میکرد این بود" زهره تو چت شده؟" زهره هم لبخند تلخی کنج لبهاش مینشست و سکوت تلخ تری تحویل میداد. 

اواخر که سر همه ی کلاسها ام پی تری اش همیشه توی گوشش بود و نه چیزی مینوشت و نه چیزی گوش میداد ..عجیب شده بود خیلی عجیب دیگه هیچ وقت شاد و سرحال ندیدمش.

نمیدونم و شاید هیچ وقت نخواهم دانست که چه چیزی یا کسی تونست لبخند های زهره را بگیره و یه دنیا غصه بهش بده اما با تمام وجودم دلم میخواد هر غصه یا مشکلی داره زودتر حل بشه و زهره از غمها رها بشه.

 

+ تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 14:32 نويسنده سارا_مژگان |
 

+ تاريخ سه شنبه 25 تیر1387ساعت 16:47 نويسنده سارا_مژگان |

هنگامي كه عبور ميكني در ميان كوچه باغهاي خاطراتت و ميخندي،مي گريي به ياد تمامي لحظات ناب جاودانه ات كه تا ابدالدهر نهانند در مخيله ...

هنگامي كه آلبومت را باز ميكني و گذر زمان را با خاك نشسته بر چهره آدميان پاك ميكني و بودن بسياري در كنارت فقط محدود بر همين تصاوير ميشود...

هنگامي كه هستي ات را گاهي اوقات به نسيان ميسپاري و تو "من" ميشوي و من "او" و "ما" انديشه ايست در كشاكش اعصار و گذر عمرست، خطوط درهم تنيده ي جاده ي سكوت...

هنگامي كه "عقل" و "دل" بر صحنه ي رزم حاضر مي شوند و تو حيران نايابي فراخواهي استعداد بشري...

هنگامي كه ناهيد،زئوس،آبراكساس،ژوپيتر و "آنجلا" گرد مي آيند و رنگ خداي نو را از پوستين كهن خداي خرافاتي(!!) ميزدايند...

هنگامي كه در مي يابي هزاران "كرومر" از يك "دميان" بسي بهترست و سهراب و اخوان ثالث به پاي جاناتان نخواهند رسيد كه اوست در اوج آسمان آبي...

و من كجايم؟اينجا كجاست؟ و زيبايي چه معنا خواهد داد؟

+ تاريخ سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 13:26 نويسنده سارا_مژگان |

 

+ تاريخ سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:47 نويسنده سارا_مژگان |

چه دشوار است که پس از مدتها دریابی که دچار سکون گشته ای و جمود شده ای

 

نگاهی به اطراف می اندازی و میبینی که همه در حال حرکت اند به سوی راهی ناشناخته ، همه در سیر تحول و تکامل هر روز در حال تغیرند و تو چون سرابی بر جامانده ای ، هیچ نداری جز تصویری تیره و تار که از دور خوش است و از نزدیک اثری از تو نیست...

خیلی ها از دور با شوق به تو لبخند میزنند و وقتی به تو میرسند با اندوه و غیظ کنارت میزنند و تو تمام این سکوت و اشکهای پنهان را درقلب میسپری.

                                                              

پس از مدتها به این موضوع پی بردم که هنوز در گذشته ام در حالیکه آینده خیلی وقته امده ، گویی در عمق حس سرابی ام ردپایی از آینده نیست و حال بیگانه ای بیش نیست و لمس حال و اکنون چون خوابی است احمقانه..

 

همانگونه مانده ام بی هیچ آبی و حتی اندک صدایی و خوب میدانم اگر خورشید دستان نورانی اش را به زمین ندهد و انعکاسی از آن تلالو بوجود نیاید ..دیگر نخواهم بود.

 

پ.ن : میبینی کویر بلاخره طوفان کار خودشو کرد....من موندم و...................

+ تاريخ دوشنبه 18 تیر1386ساعت 16:11 نويسنده سارا_مژگان |

چقدر زود همه چیز شروع میشه و به پایان میرسه، انگار همین دیروز بود که پست پایینی رو زدم ، با یه دل گرفته و کلی گله و شکایت...اما اینبار نمیخوام از درس بگم..میخوام از گذشته ها بگم .

 

اواخر ترم 2 بود یادته کویر!! من خسته و فوق العاده مغموم بودم در جای جای وجودم یه زخم بزرگ داشت ریشه ها شو رشد میداد طوریکه دیگه هیچ احساسی جز این حزن نداشتم و هر لحظه پر از گریه میشدم انگار درست همون موقع دنیا هم با من چپ افتاده بود ..هر لحظه یه خبر تازه که منو بیشتر از خودم دور میکرد و اخرهای ترم هم که پدر بزرگم به شدت مریض شد...هیچی نمیفهمیدم جز اینکه همه چیز برنگ سیاه در اومده و ارزوی مرگ که هر روز بیشتر از روز پیش در وجودم اوج میگرفت ، دلم نمیخواست به هیچ چی فکر کنم جز این سوال که چرا؟ چرا من؟ چرا اینهمه غم و اینهمه امتحان سخت فقط برای منه اونهم توی بدترین شرایط زندگیم؟ چرا؟ توی خواب و بیداری این چرا ها رو فریاد میزدم اما چه فایده ای داشت؟

 

اونروز که من وتو داشتیم مسیر دانشگاه و به سمت در خروجی طبق معمول پیاده میرفتیم من به تو گفتم سارا دعا کن..فقط دعا کن بلایی سر پدربزگم نیفته..من معنی این چیزها رو نمیفهمم و این اتفاقات فقط منو خرد میکنه و به شدت مغموم، تو گفتی نه انشالله که چیزی نمیشه!!!

 

هنوز امتحان اولم هم نداده بودم که پدربزرگم فوت کرد و من نه اشکی نه حرفی نه صدایی فقط و فقط سکوت و سکوت..سکوتی کشنده و عذاب اور، و خشمی در دورنم داشتم خشمی که هر لحظه از شدتش ناخنهای دستمو کف دستم فشار میدادم اما هیچی نمیگفتم حتی هیچی هم نمینوشتم..با اینکه همیشه نوشتن تنها رفیق تنهاییهام بود اما در اون لحظات هیچی نمینوشتم..فقط سکوت و دردی که در معده حس میکردم دردی شبیه زخم..

 

اونزمان گذشت و حالا نوبت تو هست ..و من به جرات میگم شدت این امتحان برای تو کمتر و اهسته تره..فقط تو تحملت هم از من کمتره و هنوز هیچی نشده گرد و خاکی بلند کردی دیدنی!!!! اما ای کویر به حرفهای این سراب یکبارم که شده گوش کن..این سراب همیشه پر از اشکه واسه همینم از دور شبیه ابه..اما از نزدیک...

                                                             

                                                                  

میخوام بگم اینها همش میگذره اما شدت استقامت تو مهمه..تو فقط تو دل نسپر به نصیحت ها و دلسوزیهای بقیه

فقط خودت مهمی فکر نکن همه چیز اسون میگذره نه خیلی خیلی خیلی سخته اما برای تو اسونتره خیلی اسونتر و دلیلشو خودت خوب میدونی..اما پس از گذشتن تمام این مراحل به یه ارامش لذت بخش میرسی ..اما گاهی هم میون این ارامش طوفانی میاد و برای ادم گریه تنها مامن ارام بخش میشه اما بدی این سختی ها اینه که دیگه وزیدن هر بادی رو مثل طوفانی هولناک میدونیم و خیلی زود از هم میپاشیم اما باید برای بدست اوردن ان ارامش تلاش کرد ما که به سختی ها عادت داریم مگه نه کویر؟

باید همه چیزو از اول شروع کرد پاشو کویر ....

 

پ.ن : الان که این پست و میزنم یه طوفانی اومده سمتم که داره....شاید خوندن حرفای خودم مرحمی باشه برای استقامتم نمیدونم..فقط میدونم اینا دیگه خزعبلات نیست.

+ تاريخ سه شنبه 12 تیر1386ساعت 15:14 نويسنده سارا_مژگان |

یادش بخیر انگار همین دیروز بود...

من و سارا و هدی داشتیم از در خروجی دانشگاه بیرون می اومدیم

و اخرین روزی بود که در دانشگاه بودیم و وارد تعطیلات قبل ازشروع امتحانات میشدیم

که هدی گفت: ای کاش الان اخرین روزبود و ما اخرین امتحانمونو داده بودیم و میرفتیم واسه تعطیلات تابستون

هر سه در حالی که سرمون پایین بود اه سردی از اعماق وجودمون کشیدیم.

.ترم خیلی سخت و خسته کننده ای بود

مخصوصا این اواخر که کارای عملی ما هم شروع شده بودن و حسابی ما را خسته کرده بودند

بقیه را نمیدونم اما من یکی که حرف هدی را یک معجزه میدونستم.

.چون خودم فقط درک میکردم

 که شب امتحان درس خوندن

چه بدبختی بزرگیه...مخصوصا در این ترم..که با تمام وجودم احساس کردم وقتم تلف شد..و اعصابم خرد

خیلی سخت بود سر کلاسی بشینی که مطمئن باشی وقت تلفی هست اما حتی نتونی ازش خارج بشی

خیلی سخت بود شاهد موعظه و نصیحت کسانی باشی که حتی شخصیتشونو به رسمیت نمیشناسی

خیلی سخت بود سر کلاس مدرسی بشینی که سالی یکبار هم به

 رفرنس و کتب مرجع مراجعه نمیکنن تا بار علمیشون در حد

معقول و معمول برسه..خیلی سخته وقتی شاهد باشی کسانی که

 هر روز سلام نظامی به استاد میدادن شدن عزیز دردونه

استادی که ازاستادی فقط همین غرورشو به ارث برده...

سخت تر اینکه تمام رویاهات از امدن به دانشگاه پرپر میشن

وقتی که تنها انتظار تو رو که یادگیری و فراگیری هست را برات عملی نمیکنند و تو تمام 2 ساعت کلاس

مجبوری به دانش ناقصی که اونها طی دوره تدریس و تجربه کسب کردن گوش بدی و تازه پر از اشکال و..

که براحتی میشه اونها را شمرد..با تمام وجودت احساس میکنی که

وقتت تو دانشگاه تلف میشه..تازه بدتر اینکه هیچکی

مثل تو فکر نکنه..شایدم براشون فرقی نمیکنه..خیلی سخته وقتی که

 دید همه راجع به قشر دانشجو مردمان روشنفکر است

اما تو از نزدیک شاهد بچه بازی دوره دبیرستان..دودره بازیها و زیر اب زنیهای دوستان و..باشی

.گاهی با تمام وجودم

احساس میکنم که واقعا دوستی مرده و همه به فکر خودشون هستند.

 تازه وای به حال روزی که تو فامیلی هم در دانشکده داشته

باشی که دیگه الفاتحه!!! تمام نمره هات میشن الکی و پارتی بازی و...و

 اون موقع است که به جای رفاقت رنگ حسادت را

تو چشمای بقیه میبینی و اونموقع است که با بوق و کرنا اعلام میکنند

 که تو نمره هات مال خودت نیست..ای بابا

چه قدر سخته که ارزوت این باشه که بار علمیت قوی بشه و

 با دانش روز دنیا اشنا بشی اما شاهد دانش بیات و کپک زده

باشی تازه اونهم به شیوه ای که متوجه نشی و

فقط سرتو پایین بندازی و مثل میرزا بنویس هر چی گفته میشه بنویسی

تا شاید اینجوری گذر زمان واست تند تر بشه..

.چه روزگار سختیه که هر روز صبح با توکل و صبر به خودت امید بدی

که" اینبار خوب خوب گوش میکنم حتما دفعه های پیش گوش ندادم.

.اره خوب گوش میدهم حتما میفهمم"اما پس از چندی که

میگذره دوباره اش همون اشه و کاسه همون کاسه.

.وتو ترجیح میدی همون نوشتن و سر تکان دادن واسه استاد و ادامه بدی

تا وقت بگذره و فقط از شر کلاس راحت شی..اره من با تمام وجودم

احساس کردم وقتم تلف شد در این ترم..

چون روزی که وارد

دانشگاه شدم واسه خلاص شدن از شر کلاسها نبود بلکه برای یادگیری بود

..تمام ترم ارزوی تمام شدنشو داشتم

و روز اخرین امتحان برای من بهترین روز عمرم بود

 چون نه از تملق خوشم میاومد نه به کسی سلام نظامی بلدم بدم

دوست دارم حق زحمتمو بگیرم نه بیشتر و نه کمتر.

.هر چند از نزدیک شاهد بودم که عزیز دردونه های برخی از استادا

چه نمره های درخشانی گرفتن..مبارکه..به قول نجمه ادم باید خودش باشه و به قول مامانم منم خدایی دارم.

اما من خوشحالم که بلاخره تمام شد..این اتلاف وقت این ترم..امیدوارم که ترمهای دیگه اینجوری نباشه

ترم بالاییهامون میگن بهتر میشه..خنده داره که ترم بالایی ها

هم تمام این دوره ها رو گذروندن و به ما امید میدن

کاش الان هدی این نوشته را میخوند..اخه دیگه تمام شد.

پی نوشت: منظور برخی از اساتید کم کار بود نه همه..

+ تاريخ یکشنبه 18 تیر1385ساعت 19:28 نويسنده سارا_مژگان |

چهارشنبه ها،مطابق تقويم دانشجويي اين ترم، سكشن 10-8 (صبح) آزمايشگاه باغباني عمومي هستيم.كه با جناب مهندس "بني سعد" برگزار ميشه.مهندس و استاد كه چه عرض كنم،گولّه ي نمك!

يه هوندا 70 داره كه باهاش تا كريدور دانشكده مياد ،اونم با چه افه اي!انگاري داره سمند ميرونه!

اين هونداي بيچاره هرچند گاهي توسط ماموران محترم نيروي انتظامي توقيف ميشه!و استاد به ناچار پياده تشريف فرما ميشن.

امروز از همون روزا بود كه دير هم رسيد(...البته ظاهرا هم ديشبش با بروبچ فوتبال تشريف داشتن ،و يه نموله خوابشون گرفته بود.)

خلاصه،عمليات امروز ما سبزيكاري در مزرعه بود!بچه ها با لباساي اتوكشيده ي عيد ،باس ميرفتن گل بازي!

استاد با اون كلاه لبه دار زردش شده بود يه پسر بچه ي 15 ساله(!!)

خلاصه ي كَلوم،مادوتا و نوشين و فاطمه و نجمه يه گروه پنج نفره تشكيل داديم.وقتي رسيديم مزرعه،يه فرغون و سه تا بيل و شن كش و آبپاش رو برديم تا تو مزرعه و سر زمين!زمينها مرزبندي شده بودن و هرگروه يه "كَرت"يا همون باغچه ي خودمون بهش ميرسيد.اگه بدونين كرتمون چند هكتار بود؟يه مربع يك متر مربعي! 5 تا آدم واسه نيم وجب زمين!(خودشون يه چيز ميدونستن كه زمينا رو كم در نظر گرفتن!)

آقا اومديم بيل بزنيم، مژگان صفحه بيل از دستش جدا شد(..بسكه مژگان زور داره!).سارا و بقيه اومدن بيل بزنن،بيچاره ها زورشون نميرسد يه چند سانتي بيله رو تو زمين فرو كنن!

بعدش باس با شن كش كلوخه ها رو جدا ميكرديم و زمينه رو مسطح.

بعد هم سر اينكه چه بذري در كرتمون بكاريم،يه ميزگرد سرپايي تشكيل داديم!و به اين نتيجه رسيديم كه :ريحون سبز قشنگتره(..شايدم خوشمزه تر!).بعد هم با فرغون كود اورديم داديم و موند مرحله آخر كه از همه مهمتر ميزد.اونم آورن آب از سر چشمه بودو...

اين نيم وجب كرت رو باهاس 8-6 تا آبپاش بزرگ توش آب ميريختيم.چشمه هم دور..!! واسه اوردن هر ابپاش ،چند باري اون رو زمين ميذاشتيم و نفسي تازه ميكرديم و دوباره راه مي افتاديم.

خلاصه ي كار ما تو اون روز آفتابي و گرم،مانتو و شلوارهاي جين و آخرين مد روز بودن كه حسابي گل مالي شدن!

                                                                                       

تموم اين كارا،شايد بيشتر از يك ساعت و نيم طول كشيد.بلافاصله بعد از اون هم كلاس "طرح آزمايشات" داشتيم كه با تني خسته و كوفته و داغون رفتيم سر كلاس و زير اير كانديشن ها چرت زديم!!!

+ تاريخ شنبه 26 فروردین1385ساعت 13:12 نويسنده سارا_مژگان |

امروز صبح،"خاكشناسي عمومي"داشتيم.خانم مهندس،استاد محترمه،ما رو كشته با اين"اورهد"و"اسلايد هاش"با اون چوب بلندش!بايد ست مانتو هاش رو ببينيد!...بعد از اون به مدت 2 ساعت،تا ساعت 14(2 بعدازظهر)بي كار بوديم.

من و مژگان رفتيم "دانشكده ي علوم"و نوبت من بود كه ناهار بگيرم.ناهار ما چي بود؟باني همبر و نوشابه و شيرين عسل!

بعد از نماز اومديم دانشكده ي خودمون،راهروي خاكشناسي.ناهار رو تو يه كلاس خالي صرف كرديم.جاتون خالي،چه حالي داد!

امكان نداشت كسي از راهرو رد بشه و يه نيگاه داخل كلاس نندازه.بعضيها كه چندين بار رد ميشدن ويه نيشخندي تحويلمون ميدادن و ميرفتن!

من و مژگان كه خنده و خوردن و حرف زدن رو باهم انجام مي داديم.حول و حوش 2 بود،كه رفتيم "دانشكده ي علوم"چون آزشيمي آلي داشتيم.من و مژگان،هردومون يه گروهيم(گروه 3).من هميشه مسئول آوردن وسايل و شستن اونها و مژگان مسئول پركردن بورت و پي پت و اين حرفاس.بعد از اون هم من مسئول تيتراسيون ميشم.چنان دقيق انجام ميدم كه هميشه آزمايشها رو يه بار انجام ميديم.

امروز همه چيز چپ بود!اول از كلاس،كه از دكتر خواستيم امتحان پس فردا رو كنسل كنه و من مجبور شدم يه دروغي بگم كه استاد برگشت و يه نگاه پر خنده و معني داري تو چشام كردو خودم و همه ي بچه هاي كلاس زديم زير خنده!اولين باري بود كه دروغي ميگفتم كه خودم از گفتنش ريسه ميرفتم.

اونم از آزمايش كه مرحله ي دوم رو اونقدر "دي كرومات پتاسيم"نارنجي(پرتقالي) ريختم كه از حد نرمالش هم گذشت.

آخرين گروهي بوديم كه تو آزمايشگاه مونده بوديم طوري كه سكشن بعدي هم اومدن.آخر آزمايشگاه هم كه مژگان داشت وسايل رو مي شست،زد و پيپت رو شكوند!من هم يه كار فوري داشتم كه بايد زود انجام ميدادم و مژگان هم چنان ديرش شد كه به سرويس نرسيد.

بعدش هم كه مطابق يكشنبه ها "متون"داشتم ولي به كتابخونه نرفتم و نشستم تو كريدور و با زهرا هي گپ ميزديم!

اونم از كلاس متون و لپ تاپ استاد و حرفاش كه من اصولا هميشه تو هپروتم و گوش نميدم.فقط شنيدم كه داشت درباره ي "لعب" و "لهو" و" جهل "و "تفاخر "و "تكاثر" و" سوفيا "يه چيزايي ميگفت!

_________________________________________________________

پ.ن:اين خاطره مربوط به ترم گذشته ميشه كه بدليل كمبود زمان و..الان نوشتين.سفارش ميكنم پشت كنكوريها و فارغ التحصيل هايي كه از دوران شيرين دانشجويي گذشته،حتما بخونن!

+ تاريخ شنبه 13 اسفند1384ساعت 14:41 نويسنده سارا_مژگان |

                                              

من دلم ميخواهد..خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند ارام...

گل بگو..گل بشنو

هر که ميخواهد وارد خانه پر لطف و صفاي ما گردد

يک سبد بوي گل سرخ به ما هديه کند

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

شرط ان داشتن يک گل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گل ميکوبم

روي ان با قلم سبز بهار مينويسم..اي يار

خانه دوستي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر..خانه دوست کجاست

          

+ تاريخ چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 19:51 نويسنده سارا_مژگان |